| حسی از آن دست.... |
| ساعت ٧:٢٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ |
|
کلمات کلیدی:
|
|
| حرف سکوت ... |
| ساعت ٥:٤۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸ |
|
حرف سکوت ... در تو در توی پس کوچه های تاریخ بدنبال یک سند معتبر پرسه میزنم مرا که گم گشته بود میان حجمی از ابهام ندیدی ؟ شاید انحنای تاریخ را خوب نگشته ای شاید طول تاریخ را متر نکرده ای مرا که در امتداد دراز تاریخ ایستاده ام اگر پیدا میکردی اینهمه کلاف سر در گم نمی شدی انگار هیچ انگیزه ای نداری تا همه چیز را بشکافی همان بهتر با در آمد حقیر قرن بیست و یکم در قهوه خانه های حقیر تر این عصر به نوشیدن یک چای دلخوش باشی زمان گنجینه گرانبهایی ست شاید هیچوقت نخواهی فهمید کالبد شکافی حرفهای پر از سکوتم چه معنایی دارد ... ژانویه 2010 .م. شیدا .../// نشنیدی برو ...
چایی ات سرد می شود
گاندی می گوید : هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:1-ثروت، بدون زحمت2-لذت، بدون وجدان3-دانش، بدون شخصیت4-تجارت، بدون اخلاق5-علم، بدون انسانیت6-عبادت، بدون ایثار7-سیاست، بدون شرافت
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : شمالی...
آهسته ترین قدمهایم ابر بهاری شمال/
من از حس تازه شدن خاک می آیم
و زردی پائیزانه و صمیمی برگ/
چگونه با نفسهای ساده گی کودکیها رشد میکردیم/
و کوچه باغهای تو در توی فصلهای شهرمان
جا پاهای شیطنت آمیز بچه گی هامان را
در خویش نقش می کرد/
پنجه در پنجه آفتاب بود
و روشنایی های خیره آب از انعکاس نور/
ریسمان ریسمان باران بو د
و خیس شدن گیسو های بلند تو از بوسه های ناب باران/
زمان رسیدن سیبهای وحشی و نارنج یادمان باد/
من و تو از هر سخنی که طعم عشق میداد دریغ نمی کردیم/
شر جی جنگلهای بکر یادمان باد
مهربانی های حماسه ای پدر بزرگ یادمان باد/
و خلسه های شیرین خوابهای کودکانه در بستر خاکستری تابستان روستا/
اینهمه آغوش ...اینهمه عشق..اینهمه زندگی/
مگر میشود یادمان نباشد
که خوشه های سبز انگور چگونه بالغ می شدند/
و زنبورهای طلایی رنگ چگونه
از کندوهای زمستانه پر میکشیدند تا
برای شیرین کردن دهانمان
طبیعی ترین عسل را از شیره گلها بسازند/
من و تو شبیه هیچکس نیستیم/
ما شباهت بخودمان داریم/
شباهت به گیاه .به خاک /
شباهت به آئینه و نور/
و کودکی های عاشقانه آن سالیان از دست رفته/
میشد کاش فقط یک روز/
می شد کاش فقط یکبار/
دوران آن کودکی ها را در سراسر جانم
چون رود جاری میکردم/
کاش فقط یکبار دیگر
بوی عاشقانه بنفشه های
بامداد بهاری آنوقتها را می فهمیدم/
و یکبار دیگر قدی میداشتم چون کودکی دوساله/
تا جریان بال زدن حریرانه سنجاقک و پروانه را لمس میکردم/
کاش ...و ایکاش .../
noveember 2009.../// |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |




