فانوس سرگردان


 آتشفشانم


انفجاری در من است

مثل کوه  آتشفشانم

کاش میدانستم

                   تا چه حد از چشم تو افتاده ام

   و کاش اینگونه بود

دلی را که هرزه نیست  هرزه نپندارنش

همان آتفشانم از درد 

از دانستن اینکه

تو مرا  نمیدانی

و هرزه ام می پنداری
 
همان به ...آتشفشان بمانم

                           از  وسعت درد


سپتامبر دوهزار نه  ...///









    آبی مثل آسمان آبی






زندگی آبی ست مثل آسمان آبی



و چیدن زرد کیجا


از دامنه های ماهور


یک رعد و برق کوتاه یک نم پائیزی


و روئیدن هزاران هزار زرد کیجا


و حالا برش های مطبوع پیاز قرمز


ماهیتابه داغ و کمی کره تازه


تفت دادن پیاز و انبوه شسته شده زرد کیجا در آن


مادرم میگفت نیستی تا ببینی


اینجا زلنگ و ریحان باغچه


امسال چه غوغا کرده اند


روی پر قویی از خاطره ها مادر


یاد دارم و می بویم عطر خوش دست مهربانت را


روی بام آسمان یاد دارم پدر


کبو تر بازی و دون دادنت را


و ندارم هیچ جز دلی پر از خواهش برگ


و بالی آماده پرواز

سوی آسمان آبی دستان شما


آری پدر آری مادر


دلم میل سفر دارد و خواهشهای دیگر


نمیگویم همه را

طاقت گفتن نمانده


فقط خواهش پرواز دارد دل تنگم


سوی آبی دستان شما




سپتامبر دوهزار ونه ....م. شیدا ...///

برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٦ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir