فانوس سرگردان


foto_autunno_335

 



همچو پائیز


میرقصد برگ باز

با بوسه های نرم باد

آمیخته بهم  اینهمه رنگ

                           آشفته چو من
زرد و آبی . بنفش و کبود

می لرزد برگ باز

با تکانهای لالایی خواب

خوابشان می آید

       درختان بیشه و جنگل

می نشیند برگ باز

بر سینه دیرین زمین

و می پوشاند زخم کهنه قرنهایش

چونکه ریخت گل از شاخه سبز

می سراید نغمه هجران

بلبل از زردی باغ

و شب از حنجره خاموش ماه

و من از غصه غربت خویش

هست آیا ؟

دل انگیز تر فصلی همچو پائیز

سرودن از حرمت شعر

و گفتن از نگفتنها

که بشود گفت غم

بشود گفت عشق

بشود گفت راز

می بارد باز ابر آبستن بغض

از فراز آسمانها

میدرخشد خورشید روز بروز کوتاهتر

شب به شب زیباتر

شعرم می آید قدری

در شب نشینی های بلند

   که بخوانم عشق

بنویسم مشق

بگو بانو ...

         در این پائیز دلاویز

کجای دلم را بگیرم

  تا از ریزش برگ سرریز نکند

صدای باد می پیچد

صدای رقص برگ است همره باد

آمیخته بهم  اینهمه رنگ . آشفته چو من

بلبل از زردی باغ

و من از غصه غربت خویش

و شب از حنجره خاموش ماه ...

..
م. شیدا . سپتامبر ٢٠٠٩ ...///

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٩ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir