فانوس سرگردان

 

 

 فــریاد شکسته 


قصه در پائیز شدم ...

و برگها را که می ریختند


به ستاره های رنگین شب آویختم


هر برگ اشکی شد


هر برگ فریادی شد


فریادی از گلوی من و تو


تا گلواژه های باران را نثار کوچه باغ کند


من چه داشتم


جز دلی درد آلود


من چه داشتم

 

 


جز اندوهی سر بزیر


که آرزوهای مرا آرام آرام بیادم می آورد


این هجوم غریبانه کدام طوفان بود


که آواره ام کرد


من با فریادم شکستم


و شکست من


در تاریخ اکنون نوشته شد


بر دوش میکشم


تحمل میکنم


مگر نه این است


که من به عشق خاموش تو پیوند خورده ام


و مرا گریزی از آن نیست ؟


یکشنبه .. ژانویه 2006 ...///


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۳ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir