فانوس سرگردان


 

بانوی غزلخوان ... 


 

        حجم یک نگاه ــ
                  خیس شده از عشق را میخواهم
                            در بعد از ظهر یک روز آفتابی پائیز .
نیامدی
تا از بارانهای خوشبوی برگهابگویی .
باور دارم
که گلواژه ـ غزلهای 
 تو 
تسکین ـ درد های ـ غربت من است .

که درد شاعر خسته ای چون مرا
        شاعره ای چون تو می فهمد
اینبار ...
از درختان کهنسال آزاد
برای ـ تو میگویم .


از برگهایشان که به گمان من
هزارا سال است
از شاخه های صبورشان می ریزند
تا یاد آور پائیز دل انگیز باشند .


عطر گیسوان تراهم
در لطافت برگریزان پادشاه فصلها
حس میکنم
به سینه میکشم
تسلیم هیچ چیز نمی شوم اما...
تسلیم آنچه که
از بوی دلاویز گیسوان توست
به مهمانی
خیس لحظه های گرم جنگل میروم .


غزل بخوان بانو
از گلواژه های ـ رها در نسیم ـ گلویت
تا برهانم خویشتنم را
ازلحظه های ـ  تلخ و حسرت ـ بار غربت


غزل بخوان بانو
غزل بخوان
باگلوی ـ خیس شده از ترانه های ـ رنگینت
من سر اپا گوشم
در این روز های ـ دل انگیز پائیز
غزل بخوان بانو ...


سپتامبر 2007 ...///
 
بهار در راه است لبهاتان خندان
اما  من از پائیز دل انگیز برای بانو گفتم
شما  به دیده اغماض بنگرید دوستان عزیز

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir