| حسی از آن دست.... |
| ساعت ٧:٢٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ |
|
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : شمالی...
آهسته ترین قدمهایم ابر بهاری شمال/
من از حس تازه شدن خاک می آیم
و زردی پائیزانه و صمیمی برگ/
چگونه با نفسهای ساده گی کودکیها رشد میکردیم/
و کوچه باغهای تو در توی فصلهای شهرمان
جا پاهای شیطنت آمیز بچه گی هامان را
در خویش نقش می کرد/
پنجه در پنجه آفتاب بود
و روشنایی های خیره آب از انعکاس نور/
ریسمان ریسمان باران بو د
و خیس شدن گیسو های بلند تو از بوسه های ناب باران/
زمان رسیدن سیبهای وحشی و نارنج یادمان باد/
من و تو از هر سخنی که طعم عشق میداد دریغ نمی کردیم/
شر جی جنگلهای بکر یادمان باد
مهربانی های حماسه ای پدر بزرگ یادمان باد/
و خلسه های شیرین خوابهای کودکانه در بستر خاکستری تابستان روستا/
اینهمه آغوش ...اینهمه عشق..اینهمه زندگی/
مگر میشود یادمان نباشد
که خوشه های سبز انگور چگونه بالغ می شدند/
و زنبورهای طلایی رنگ چگونه
از کندوهای زمستانه پر میکشیدند تا
برای شیرین کردن دهانمان
طبیعی ترین عسل را از شیره گلها بسازند/
من و تو شبیه هیچکس نیستیم/
ما شباهت بخودمان داریم/
شباهت به گیاه .به خاک /
شباهت به آئینه و نور/
و کودکی های عاشقانه آن سالیان از دست رفته/
میشد کاش فقط یک روز/
می شد کاش فقط یکبار/
دوران آن کودکی ها را در سراسر جانم
چون رود جاری میکردم/
کاش فقط یکبار دیگر
بوی عاشقانه بنفشه های
بامداد بهاری آنوقتها را می فهمیدم/
و یکبار دیگر قدی میداشتم چون کودکی دوساله/
تا جریان بال زدن حریرانه سنجاقک و پروانه را لمس میکردم/
کاش ...و ایکاش .../
noveember 2009.../// |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |



