فانوس سرگردان


مرگ  _ شعرم



من اینجا سیب _ دستم رنگ و بویی ندارد



چراغ _خانه ام خاموش و سوسویی ندارد



کنار_ درد _ شعرم  نمی آید کس ببالینش



در این غربت .مگر شاعر . آبرویی ندارد ؟


شب _ طولانی _ ما بی همدم  و یاور



یکی بامن چرا . سر _ گفتگویی ندارد



زمستان _ برفی و سنگین هم آخر شد



بهار ار دلگشاست کو ؟ پرستویی ندارد



روز به روز مرگی و شب می رسد از راه



جمع _ باده پیمایان چونست . هیاهویی ندارد



با طوفان _ بلا چه کند ناخدای_ غریب



نگیرد لنگر . آن کشتی که پهلویی ندارد



ندیدم هر چه گشتم. یلی همتای _ رستم



میان _ نامردان . کس زور بازویی ندارد



مرگ _ شعرم نزدیک گشت و ای دریغ



همچو سهراب . درد _ شعرم نوشدارویی ندارد



شکستند آفتاب_  نور فشان_ کوچه را شیدا



در این محله  نا امن که   بارویی ندارد



اپریل 2010 . م. شیدا ...///


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir