فانوس سرگردان

 

 

 

 

بانو از بهار بگو ...

 

مرغ خوش سخنت را میگویم
سکوت کرده است
           در این بهار زیبا
بانو از بهار بگو
شاید سزایم است همین

که لب از لب نمی گشایی
گفتم فردا که بهار بیاید
 سکوتت را خواهی شکست
این بداهه اما
    ماجرایی دیگر در نهان دارد
سکوت بشکن
گو بمن چه در آستین داری

   با این بهارزیبا

 نکند به  حراج گذاشته ای دلم را در معبر باد ؟
 چه پنهان از تو
 دوباره بداهه ها را
   تازیانه می نوازند تنهای های دلگیر غربت

 اختر  گمشده ام در آسمانها  نا پیداست
 به آتش اندرم  بانو...
 به سینه جز هوای توام  نیست
 گسسته ام  از قید و بندهای  خاکی.
شکسته است
 دلم از روز مرگی های خسته و غمگین
هر چه را خلق بگویند
نه ...نیست در  شیوه من  
هر چه بنویسند  مردم  ... نیست
                قلمفرسایی  نهانخانه جانم
 دگر از هیچ رنگی دل من شاد نیست
 دگر از هیچ نامی جز نام تو دلخواهم نیست
 از هیچ بپرس
 حال دل بیمار مرا
 از این بخت نا همگون  بیچاره
 که نمک بر زخم دل ریشم میزند
 بگو شاعر این دلخستگی ها کیست
 بپرس دیوانه این عشقها کیست
 بانو  در این بهار زیبا
 کمی سیب بیاور برایم
   و بوی غنچه  های نیمه باز شقایق
 و شکر خند لبی پر از آرزوها
 ببین چگونه دختر رز گل میدهد
 ببین چگونه
 خوشه های کال و نرسیده انگور التهاب رسیدن دارند .
درنگ از چه میکنی  بانو ؟

 مگر فرقی میان من و دشمنانت نیست ؟
 شعری بخوان
 و ترانه ای از  باورهای ماندن و عاشق ماندن ...
 بانو از بهار بگو ..


.مارچ دوهزار و هشت . ...///

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir