فانوس سرگردان

 

سرگردانی شاعر ...

 

شاعر ی بیچاره و سرگردانم
در لحظه هایی که کمتر کسی لمسش کرده  است

که هستی ام را سوزانده ام ...
و این دیوانگی کاری کارستان کرده است
                                زخم دلم را
نمیخواستی شاعر باشم
اما هم شاعرم هم باران
اشکهایم را ببین
کمتر از باران مرثیه نمی خوانند
نگاهم را ببین
کمتر از ماه شکوه نمیکنند
زخمم را ببین
 کارستانش آتش  در نیستان انداخته است
به خویش  میگویم
بس کن شاعر دیوانه
دیگر  حتی بداهه هایت را باد  با خود نمی برد
بیهوده می نویسی و بر بادش میدهی
گوش باد هم خیلی وقت است که کر شده است ...
 و دست باد  برای سنگینی این موهومات
    یاری اش نمیکند ...
و نوشته های تو هم  ره بجایی نمی برند
بس کن  شاعر دیوانه
باد هم به تو می خندد
 سرزنشت میکند
 به تمسخرت میگیرد
  و تو هنوز شاعرانه بداهه می نویسی
 که چه بشود
که  کدام نمیخواهم را
بگویند میخواهم

که به کجای زندگی بداهه بچسبانی
که چه بشود هان ؟؟؟
با توام
ای خویش خویشتن
مگر نمی بینی بدتر از باد
   دیگران را خشمگین کرده ای
بس کن ...
بس کن ...بس کن ...

اپریل دوهزار و هشت ...///


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱٤ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir