فانوس سرگردان

 

  بانوی شهر آواز ...

 

 من بداهه های شبانه می نویسم...


سکوت  فرا می رسد
و شولای شب سایه می افکند


من چیزی ندارم  بگویم
جز همین حرفهای ساده و  ساده
جز همین سکوت در سکوت بلند و یخ کرده


من حنجره ام را
پیش آن بانویی جا گذاشته ام
که سکوت را تار می تند مثل ابریشم
و در سکوت


آواز های بداهه  میخواند

بانوی شهر آواز میدانی
چقدر  بداهه ها ی ترا ...  دوست دارم ؟


برای همین است حنجره ام را پیش تو گذاشته ام


یکروز تمام هستی ام را میدهم
هر وقت تو بخواهی  آماده ام


چیزی ندارم  که بگویم
جز همین دل بشکسته و سوخته و دربدر ...


گاهی چه دیر میشود زود آمدن من به اینجا
خبرم نمیکنی و من
در حسرت حنجره آواز نخوانده ام
دلگیر می شوم


خودم را گم کرده ام ....
پیدا کن مرا ....
خیلی خسته ام


آنقدر که توانم به انتها رسیده است
سکوت میکنم ...همین ...


و زخم دلم ...نمیدانی چه وسیع شده است
بس که دلتنگم برای تو ....


و سکوت ...و سکوت ...و سکوت ...

اپریل دوهزار و هشت ...///

 

       


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۳ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir