فانوس سرگردان

 

بیراهه ...

 

 

افتاده بودم
در راه بیراهه

و زخم شقایق ها در سینه من ...
و دست ستمگر باد  بود
             که بیرحمانه می ربود 
              ریشه های دلم را


نمی بود اگر یاد  روی مهتابی تو
مجالی هم  نبود
    برای بر خاستن از
            روز مرگی های خسته و دلگیر


ترا چه میشود
               دیگر نه  سرودی  زمزمه میکنی
             نه شعری می نویسی


این زخم که بر جان من است
خنده های ناکرده جوانی هاست ...بانو


بیا و بنگر
تنهایی  تا  کجای قلبم را
در  چنگ خشونت  باد  پر پر کرده است


هزار و یک شب  انتظار کشیده ام
این تنهایی ها
          امان از  من بریده است بانو


در این بیراهه


بیچاره تر از هر زمان سر گردان مانده ام ...


می دوهزار و هشت ...///

 

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۸ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir