فانوس سرگردان

 

عطر جان پرور عشق

 

بدل ماند و می میرد . بیتهای مهربانی ام نمیخوانی ؟

پیرم کرده غربت نامه های __ جوانی ام نمیخوانی

از دست و پا گیر دین و آلوده سیاست فارغ نه ای

غزلی ناب ز  برگ _ دفتر گلستانی ام نمیخوانی

نکرده بیزارت زرق و برق این بزرگ شهر بی شوق؟

نگاهی نیم به موج دلم .دریای غرق شدنی ام نمیخوانی

عطر جانپرور _ عشق دارم به سینه  ای دوست

یخ کرده جانت . شعله آتش گرفتنی ام نمیخوانی

گر چه کوچک است خانه مرا  نشدی مهمان من

بزم شمع و پروانه صفای گل شکفتنی ام نمیخوانی

همه شب که میدمد مهتاب و آغاز عشق است

جدا از شبان سیه صورت ماه کمانی ام نمیخوانی

بانو  بگو مرکب شاهانه فرستد پیش پایت شیدا

تویی بانوی شعر هایم .بداهه آسمانی ام نمیخوانی ؟

 

جون دوهزار و هشت . م. شیدا ...///

 

بانوی شعر من چراغش روشن است و هرگز نخواهد مرد 

 بانوی  بهترین من

بانوی نجیب شعر هایم همیشه و جاوید خواهد ماند ...///

 

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۸ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir