فانوس سرگردان

به بانوی همیشگی شعرهایم ...

سر نوشت

صدای خسته ام انگار شکسته

چه برفی بر سر  پیرم نشسته


امید و آرزو یک عمر با من


درون سینه را زنگار بسته


ببین این پیچ و تاب چرخ گردون


بمثل _ کودکم  بازی گرفته

 
نهال زندگی بارش چنین شد


درخت غم که در جانم نهفته


صبوری هم باز نکرد گره ای را


صبوری رشته ها را بد سرشته


بدست چرخ بازیگر شدم پست


چه رنجی بر لوحه قلبم نوشته


گر ام یاد آوری روزی جوان بودم


کنون پیرم ولی عشقم  نرفته


خدا را حرف دل با که بگویم


کسی گوش ندهد این حرف خسته


به شهر غم شدم آواره بانو ...


دیگر مختار شیدا سر نوشته

 

 

 

12 / 8 / 79 ...///

آگست دوهزار و هشت ...///

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٥ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir