فانوس سرگردان

 

بی نشانه

 

بد اقبالی ست که باید بی آشیانه باشم


بمیرد صدا در گلویم  و بی ترانه باشم


 روز گاری که دوست چو دشمن خنجر میزند


بهتر به غربت میرم و بی نشانه باشم


نوامبر دوهزار و هشت ...///

آسمان دور نبود
من و تو تنها بودیم
دیدی فقط کمی مانده بود که خورشید را بچینیم
کافی بود بر بلندای آن تپه کمی روی نوک پا بلند می شدیم

هنوز خسته ای رفیق ؟
چیزی بگو
یال بلند اسب آرزو را  خواهیم  بر آشفت ...

دسامبر دو هزار و هشت...///

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٧ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir