فانوس سرگردان

 

 

شکسته پیمان...

 

 

 

  

باز دو چشمان فریبنده و فتان تو مرا یاد آمد

وقت دیداری که شدم حیران تو مرا یاد آمد

 دل ربودی به ناز و  ز جفا خون کردی دلم

آن سر و زلف پریشان تو   مرا یاد آمد

گفته بودم چون شوم دور ز خاطر بروی

ایدریغ از غربت.  غم پنهان تو مرا یاد آمد

بی جهت پنداشتم برانم نام تو از لوح دل

رنج دوری چکنم رخ جانان تو مرا یاد آمد

چه بگویم دل به بازیگوشی  طفلی شیطان

شوق حرفهای قشنگ از لب خندان تو مرا یاد آمد

وای چه بیهوده گمان بردم معشوقی دگر گیرم

تا که اندیشه آن شد سرو خرامان تو مرا یاد آمد

از دام کمند تو رها نشد قلب در خون نشسته ام

جفای تو هیچ شمردم .خوش روزگاران تو مرا یاد آمد

ریشه سختی زده بر خاک دل شیدا  عشق تو

بر سر عهدم هنوز و شکسته پیمان تو مرا یاد آمد

 

مارچ دوهزار و نه . م. شیدا ...///

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir