فانوس سرگردان

 

 

 

به ماورا؟...

 

 

 

 

 

فقط باد است که گذر میکند

از دریا به ماوراء

از شاخه ای به دیگر شاخه ای

از این فصل به دیگر فصلی

فقط باد است که گذر میکند

و من در مسیر باد

فانوس دلتنگی ام را گسترده ام

عشقی بود کهن

سر شار از سکوت نیستان

که تمامیت بی انتهایی را

در خویش نهفته داشت

و    زنی از لحظه های بی تابش تاب میخورد

ماه خیس باورم را

پر از شکوفه کردم  

   برایش بردم

همه عمر را ستاره چیدم

 بر گیسوانش آویختم

چه روز هایی در بستر غروب منتظر ماندم

و در گذر اینهمه باد

خرمن خرمن شقایق کاشتم

تا خنکای شب فرا رسد.

با تمام احساسم

از سکوتهایم شعر ساختم

تا سر اسر چشمانش را

پر از مهتاب سازم

با حرکت هر ابر

بامهای باورش مملو از باران شد

من ...موج زنان همراهش

      به پیچ و تاب آسمانهایی گوناگون خیره ماندم

فقط باد است که گذر میکند

و او...مرا

بر باد داده است

و او مرا ....

 و او مرا .....؟

 

 

نوامبر ۲۰۰۶ ...///

 

بزبان نمی گشایم
هر آنچه باید بگویم
می ترسم
حتی این  فاصله های سخت را هم
از من دریغ کنی بانو ...

  

نوامبر ۲۰۰۶...///

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٦ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir