فانوس سرگردان

غزلهای ناتمام من...

 

 

 



مهتاب همیجاست
 همین نزدیکی ها


             در آسمان دلم
                          همه سرود

و گلبانگ عاشقانه ام را باد بهاران
به هر سو بخواهد خواهد برد

مهتاب همینجاست
در کنار شعله های بیدار آرزو

چقدر بداهه کم می آورم بانو

چقدر در مانده شدم بانو

در این بهار بی همتا
           کمی استعاره بیاور
                     از ناز نگاهت برای من
و کمی حشو ملیح

و کنایه های زیبا

تا شعری بسرایم پرشور برایت
  کلید بداهه هایم در دست توست

و رمز ناگفته هایم را در گیسوان  افشانت جا  گذاشته ام

تازگی غزلهایم را
             
  از بهار چشمانت میخواهم بانو
مهتاب همبجاست

میخواهم عزلهای ناتمامم را بنویسم

کمی استعاره از جام دستانت
و محتوی پیاله ای که شراب هزار ساله
آرزوهاست

 دریغ که نمیکنی بانو میدانم

بخشش دست مهربانت بی انتهاست

مرا تمام کن با غزلهای بیکرانت
 
تا احساس این سرمای هستی سوز
 
از نهادم بر دارم ...


نوروز هشتاد و هفت. م. شیدا ...///

برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٥ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir