فانوس سرگردان

 

یاد داشتها در باد ...

 

 


بادبادکهایم چه شدند ؟

در باد مینگرم  لحظه های همیشه

روز ها ...روز  روز مرگی هاست


یاد کرشمه های گل سرخ که می افتم


تالبم به خنده وا میشود 


 دیری نمی پاید


که غربت  پاره پاره اش میکند

دغدغه آفتابهای دلنشین پائیز  دارم

در هنوز گردنه های غروب نشسته ام


دلم  بد جور برای بادبادکهای کودکی تنگ شده است

یاد داشت می نویسم


تمام روز ها را


تمام شبها را


هفتاد من مثنوی  می شود


همه را در باد ریز ریز میکنم

غربت دلم را میخورد


دلم  غربت  را


غم نان ندارم 


با یک لقمه  نان و پنیر هم سیر می شوم


غم تو دارم 

و نشستن با تو  در ساحل بی خیالی ها


و  هوا کردن بادبادکهای رنگی


برای  پیراهن تو

 برای خنده های تو

برای هیاهوی تو

تمام لحظه ها را دنبال میکنم

به ترانه های باد گوش سپرده ام

 
صدای ترا کی ؟می آورد باد

تا در  این پائیز دل افروز


با ترنم های رنگین گلویت

یک دهن آواز بخوانم


دلم تنگ است


برای  تو

 

و هیاهوی وحشی چشمانت ...


  سپتامبر 2007  / مهرداد . شیدا...///


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir