فانوس سرگردان

 

این قصه  یکی از دوستای خوب منه که عین قصه شو بی کم و کاست براتون نوشتم

ساده ولی گویا و روشن

 

 

 

 

 

 

قصه یه دخترک


دخترک قصه ما یه روز تابستونی


از آدما دلگیر می شه


خسته می شه  بغضی می شه


با خودش تکرار می کنه:
   آهای دخترک،


محکم باش! 
خم به ابروهات  نیار، لبخند بزن

دلت رو دودستی بچسب  هواشو بیشتر داشته باش


به آرومی گذر کن از میون آدما 

دخترک  می ایسته و لبخند می زنه


به آسمون به خورشید به مهتاب به آدما... لبخند می زنه


اونهم لبخند زدنی...

اما یه روز، تو پاییز
یه روز خاکستری و سرد


یه روز که تو لاک خودش بود
لبخند رو لب


همون طور که آسه آسه
از میون آدما گذر می کرد


یه اتفاقی افتاد...یه نفر، از اون دورا ...  یه نفر خاکستری


از پشت مه
از دور دورا


نزدیک شد و
نزدیک تر...


دخترک نگاش کرد
  لبخند رو لب


اون یه نفر،
  میون اون اون همه آدم


اومد جلو  دخترک به زیر لب،


مدام می گفت:
لبخند بزن!


دلت رو دودستی بچسب
هواشو بیشتر داشته باش


به آرومی گذر کن از میون آدما...


و گذر کرد و  گذر کرد،


اون یه نفر
به دنبالش  سایه به سایه،


گام به گام،
رفتند و رفتند


دخترک دل به دست
  رفت و رفت


اون یه نفر به دنبالش


امان که دخترک


زمزمه هاشو از  یادش برد


آهسته شد و آهسته تر...


امان که دخترک،


لبخند یادش موند اما
دلش رو نه

اون یه نفر


محو لبخند دخترک


خسته مثل دخترک


از آدما دلگیر بود


از کینه ها بیزار بود


راز لبخند دخترک


براش دیگه فاش شده بود


که آی آدما


خسته و دلگیرم از شما


لبخندم مال  شما
آی آدما


اما دلم  مال خودم


آی آدماشکسته ست دلم


 چینی بند زن هم


دیگه نمی تونه دلمو بند بزنه آی آدما...

دخترک قصه من


خیره به دست   __ اون نفر


یه دل تپنده دید


یه دل تیکه تیکه


شبیه اون دل هم  تو دستش...


                               آخ عمو جون،


دخترک قصه ی من


پرید همه قول و قرار از سرش


همه حرف ها از لبش

این دونفر


به دور از چشم آدما
  یواشکی؛


از آدما به دور شدن
رفتن به غار


مرهم هم دیگه شدن


گرمای غار،
لبخند گرم دخترک


نور تو غار،


سوی سوی چشای اون نفر


روزا کوتاه
شبا بلند

پشت پشت هم ...زودی گذشت..



تا که یه شب


یه شب سرد و برفی


اون یه نفر
به آرومیاز توی غار  زد به بیرون


دخترک قصه من


تو خواب ناز اون نفر
لبخند به لب


غافل از سر ما و برف 


خوابای رنگی می دید


آخ عمو جون
سرمای بیرون غار
هوهو کشان سیلی زنان،


اومد به غار


دخترک قصه ی من آشفته حال هراسون و پریشون


 دنبال اون یه نفر


اما نبود...اما ندید ...


دخترک قصه ی من


خسته و زار


صدا می زد   آی یه نفر 
کجایی تو؟!


فریاد می زد آی یه نفر  نلرزی تو...



دخترک قصه ی من رفت


اون ته غار   کز کرد نشست


سر به زانو
   زیر لبش دعا میکرد 

واسه کی؟ اون یه نفر


یه روز گذشت دو شب گذشت


روزا و شبا پشت هم
  آخ عمو چون،


چه دیر می گذشت...

یه شب که یاد اون روزا
هجوم آورده بود توی سرش


دخترک قصه ی من
صدا شنید


صدایی آشنا شنید دوون دوون 
لبخند زنون


پی صدا از توی غار  پرید بیرون


اون دور دورا
  میون برف دو سایه دید


چشاشو بست  زیر لبش 
مدام می گفت


آی نفر آی یه نفر من اینجام


به دور چشم آدما


من اینجام  تو این غارتنهای تنها ..

آخ عمو جون


دخترک قصه ی من چه حالی شد


وقتی شنید


خنده ی اون دو نفر


 زیر طاق آسمون...

دخترک قصه ی من
  کز کرد تو غار


صدای پای اون نفر با خنده ی اون دونفر


اشکها نشست توی  چشاش...


اون یه نفر،  اون دونفر


گذشتن و گذشتن...

 روی برفای سپید


رد پاهاشون نشست

حالا دیگه روز و شب


دخترک قصه ی من


اون ته غار
دل به بغل


 یاد اون روزای خوب
برای اون یه نفر


با خاطرات قدیماش
از ته دل دعا می کرد


اما   اون یه نفر،


اون دو نفر   از کنار دخترک قصه ی من


به آرومی ...گذر  می گذرن هنوزم

آخ عمو جون کاش بدونی


دخترک قصه ی من


چه حالیه...



؟؟؟ اون.  دخترک قصه من

حال و حوصله اش چه جوریه ؟

  آخ عمو جون ..آخ عمو جون ...

 

 

 

 

  سپتامبر دوهزار و نه دخترک قصه ما

 

 

 



برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهرداد شیدا . نظرات ()

آخرين مطالب
» غربت باد...
» گرگ زخمی
» کار دل...
» فواره آتش
» حسادت
» مهتاب هم تن ...
» آرزوهای دوست داشتنی ...
» پشت پرده...
» زخم...
» رهایم کن...
Design By : ghalebeweblog.ir