پائیز دلم...

 

 

 

پائیز دلم...

 

 

 

Golden Maple Leaf

 

می سرودیم  برای باد

 


در راه دریا 

 


 روبروی دریا

 


جنگلی بود همیشه

 


چشمه ها را نوشیدیم

 


از میان آن جنگل سبز

 


آنهمه شبهای مهتابی ...

 


آنهمه روزهای گرم  بهاری

 


آنهمه تمشکهای وحشی

 


آنهمه آرزو

 


 که می رقصیدند کنار ما 

 


آنهمه هیاهوی دلخواسته

 


چه شد ؟

 


اینک پائیز دلم ..

 


در این غربت غبار

 


اگر بدانی چه می ترسم

 


از هجوم باد  بیگانه

 


فرش برگ

 

 باد پائیز

 

و می آید

 

و پارو میکشد

 

و غارت میکند

 

من

 

تمام می شوم

 

در ابیات دربدری شعرم

 

من

 

همسان برگ می شوم

 

در چشمه سار رویش جنگل

 

این سر نوشت من است

 

آنقدر ساده می شوم

 

که می توانی

 

 زیر پای جنگل

 

 جمع کنی مرا

 

و زنبیل زنبیل

 

شعر آتش بزنی

 

کجایی ؟

 

 ای تنت پوشیده از ماه

 

من از هجوم باد می ترسم

 

اما نه  از تن پوشیده تو

 

ابیات دربدری من

 

نام ترا کم دارد

 

بیا که باد  زوزه میکشد

 

من از هجوم باد می ترسم

 

ای تنت پوشیده از ماه

 

کجایی ؟

 

 از راه رسید فصل پائیز دلم...

 

سپتامبر ۲۰۰۶ .../// 

 

/ 22 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

زیر تاریکیِ شب دیدنِ مهتاب قشنگ است چه خیالی است اگر بال ندارم حس پرواز كه هست حس پرواز قشنگ است! ب همه مهر بورزید دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی بوسه هم حس قشنگی است بوسه بر دست پدر بوسه بر گونه ی مادر لحظه حادثه بوسه قشنگ است بفشارید به آغوش عزیزان پدر و مادر و فرزند به خدا گرمی آغوش قشنگ است.. نزنید سنگ به گنجشک پر گنجشک قشنگ است پر پروانه ببوسید پر پروانه قشنگ است. نزنید سنگ به هر زاغ، به هر زاغ سیاهی ب خدا زاغ قشنگ است نسترن رابشناسید یاس را لمس کنید ب خدا لاله قشنگ است همه جا عشق بورزید سینه با عشق قشنگ است.. بشناسید خدا را هرکجا یاد خدا هست هرکجا نام خدا هست سقف آن خانه قشنگ است :))

سحر

سلام - خیلی خوب شده رنگ قلمتان و دوباره خواندن شعرتان ... مثل دیشب که این شعر زیبا را خواندم ... سپاسگزارم از حضورتان - آرزومند آرزوهای شما

سحر

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که نباشم شاملو

سحر

برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند شاملو

سحر

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است... شاملو

سحر

از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟ بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود این دایرۀ کبود ، اگر عشق نبود از آینه ها غبار خاموشی را عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟ در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟ بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟ دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود از دست تو در این همه سرگردانی تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟ قیصر امین پور

سحر

حالا که آمده ای چترت را ببند در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد محمدرضا عبدالملکیان

سحر

واژه هایم گل های چیده ای ست از خواب پروانه ها در گلدانی از باران روی میز احساسی که تو را دوست می دارد

سحر

سلام - خوشحال می شوم از خنده بر لب شما و شادی در دلتان اشعارتون همه پر از احساس و تازگی ست - ممنونم از حضورتان در پناه حق ... موفق و سربلند باشید

فریبا

خزان که رفت دلتنگی هایش را برایش به امانت در دلم ذخیره کردم برای دوباره آمدنش بی تابم