خیال من ...

 

خیال من 
.....
 
از حرفها گذشته بود 

 
خیال من

 
در کنج سه روز 


کبوتران غریب از راه می آیند


و غریبی را ترانه میخوانند 

من چه غمگینم 


تاب بودنم نیست

بی تو اشکی هم نمانده 


تا بیفشانم


برای که ...
برای چه ...

از حرفها گذشته بود خیال من

 
و کبوتران این حرم 


هنوز غریب مانده اند 


اپریل 2004...///

 

گمان میکنم شاید خواب میبینم

شاید ... شاید این کابوس برای همیشه با من بماند


در این غربت سرد و بی پایان

چرا چیزی نمی آیدبرای فی البداهه گفتن

تا آفتاب را بتکانم در باد و ماه پیشونی را


دعوت کنم به تنهایی های خویش


در راز و رمز اینهمه تنهایی چه حکایتی نهفته است


تنهایی ...باز هم تنهایی ....


....///

 

/ 16 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یلدا

شیدای بی نهایتم... پدر لحظه های مهر.... نازنین دایی روزگارم که وسعتش بی کرانه ست و کمندم.... بانویی که هیچ تکرار نمی شه.... دوستون دارم... اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است. دست سرنوشت، خون درد را با گِلم سرشته است. پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن، جدا کنم؟ دفتر مرا دستِ درد می زند ورق شعر تازه‌ی مرا درد گفته است. درد هم شنفته است. پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، حرف من نیست. درد، نام دیگر من است. من چگونه خویش را صدا کنم؟! [گل]

یلدا

گاهی اوقات... گاهی اوقات هيچ ميلی به ديدنِ يک عده آدمی ندارم اما باز با دستِ باز و دلِ بسته می‌آيند، می‌آيند مسافرانِ دورِ دريا را بی‌خود از خوابِ يک پياله‌ی آب می‌گيرند، و بعد جوری عجيب آهسته می‌پرسند: آيا تو مايلی باز با ماهِ خسته از خانه‌ی بی‌چراغ سخن بگويی؟ می‌گويم برويد، راحتم بگذاريد راهِ دريا دور است مسافرانِ غمگين ما خوابند و من هم اصلا اشتباه کردم که از خوابِ گل و خاطراتِ گهواره سخن گفتم، به خدا ماه مقصر است که بی‌خبر از اين همه ابرِ بی‌باور آمد و از احتمالِ باران چيزی نگفت، فقط يک عده آدمی آمدند پنهانی بر پرده‌های ستاره نوشتند گاه نم‌نمِ هر بارانی سرآغازِ اتفاقی از درياست! من که باورم نشد اما شما که با چشم‌های خيسِ مادران ما به دريا رسيده‌ايد، ديگر از چه می‌پرسيد ديدگان من چرا بارانی‌ست!؟ من که کاری نکرده‌ام فقط يک چراغ برداشته‌ام رفته‌ام کنارِ کوچه‌ای از اين‌جا دور ... دارم به ماهِ خسته نگاه می‌کنم . . .

یلدا

. . . ديگر هيچ ميلی به خواب ندارم هيچ ميلی به ديدن يک عده آدمی ندارم دارم به آسمانِ خوش‌باورِ بی‌خبر می‌گويم حال کبوتر خوب است در کوچه گاه چراغ و چاقو با هم به خانه برمی‌گردند، قرار است ما هم با هم برگرديم برمی‌گرديم می‌آييم آن سوتر از پياله‌های شکسته روياهای مسافرانِ غمگينِ خويش را جست‌وجو می‌کنيم. دمی آوازِ آشنايانِ دريا را می‌شنويم و بعد تا دَمدَمای صبح (اين وهله با دل باز و دست بسته) خسته از چراغ و ستاره سخن می‌گوييم! ديدی ما اشتباه نکرده‌ايم! حالا چقدر خيره‌شدن در تولدِ روشنايی خوب است چقدر شادمانی آدمی از آوازِ آدمی خوب است خوب است گاهی اوقات ما نيز به خوابِ گُل و خاطراتِ گهواره برگرديم! گاهی اوقات چه ميل غريبی به ديدنِ يک عده آدمی در من است می‌خواهم بيايند نشانيِ آشنای دريا را از ديدگان من بگيرند، و بعد يکی از ميانِ مردگانِ ما بگويد: تولدِ ماه را اگر نديده‌ايد، تولدِ نابهنگامِ چراغ و ستاره نزديک است، حالا به خانه‌هايتان برگرديد! سيدعلی صالحی[گل]

یلدا

ممکنه مسافر باشم چند روزی... زود برمیگردم.... دل من دریا می خواهد! و مشتی خاک برای ریشه دواندن!! و بارانی که بند نیاید تا آمدنٍ تو... [گل]

یلدا

تقدیم به شما که جاری هستید در زلال لحظه های من... [گل][گل][گل] اما اعجاز ما همین است : ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانه ی کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته ایم ــ یعنی همین کتاب اشارات را ــ باهم یکی دو لحظه بخوانیم ... ما بی صدا مطالعه می کردیم اما کتاب را که ورق می زدیم تنها گاهی به هم نگاهی .... ناگاه انگشتهای « هیــس ! » ما را از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشمهای من و تو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود . . . [گل]

kayvan

[گل][گل][گل][قلب]

...///

داشی عزیز درود ...نمیدونم کتاب بدست شما رسید یانه ؟ لطفا خبرم کن عزیز... دوباره سکوت دور و برمونو گرفت داشی بانو که غیبت کبری رفته و اگه این دختر نازنین ما هم یه روزی بره و نیاد کار من و شما زاره اهورا مزدا خودش کار ها رو درست کنه ...///

یلدا

درود شیدایی[گل] دایی[گل] به تو فکر می کنم... تمام لحظه های اندوه... دود می شوند!! من برگشتم تباهی لحظه چیست ؟؟ جزاز تپش قلبم !؟ و ثانیه ؟؟ جز نَفَسی.... که در بازپس دادنش به شَماطّه ی آهی مصلوب میشوم !؟ من.... ساعت هایم آکنده ازهزار حسرت است ! و روز هایم... همه... آوای دریغ تیک و تاکی .... که واااای... بر زندگی میخواند ! واااای... بر تمامیت یک عمر ! عمری خموش و بی هر نیازِ فغانِ ! عمری سِتَروَن و بی اعتنا ! عمری چنین لجوج .... چنین هلاک ! عمری درون جسمم ، که خسته است... از مرگ روحِ در لجن زندگی نشسته ام! و اینک ای عشق من... بیا و به آینه ام بنگر و ببین ... چگونه همه ی شبم را در آغوش کشیده یک زوال! چگونه عقربه های ساعتم شده... اسیر و دستبند یک توهم نابجا! بیا و باز کن شعری براین هذیان! بر این افسوس! بیا! بیا تا واژه ات بر کِشد مرا... از اعماقِ یک تباهیِ مُتَجَسِّد از خیال *! از یک حقارت نهان در میان افتخار! یک ملامت از درون! از یک نگاه بی انتها بر یک ظُلام بی نفوذ! بیا... - آهنگ:اثر انیو موریکونه ennio-morricone. برگرفته از موزیک متن فیلم هملت

یلدا

هجرانی جهان را بنگر سراسر که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود از خويش بيگانه است. و ما را بنگر بيدار که هُشيوارانِ غمِ خويشيم. خشم‌آگين و پرخاشگر از اندوهِ تلخِ خويش پاسداری می‌کنيم، نگهبانِ عبوسِ رنجِ خويشيم تا از قابِ سياهِ وظيفه‌يی که بر گِردِ آن کشيده‌ايم خطا نکند. و جهان را بنگر جهان را در رخوتِ معصومانه‌ی خوابش که از خويش چه بيگانه است! ماه می‌گذرد در انتهای مدارِ سردش. ما مانده‌ايم و روز نمی‌آيد. احمد شاملو [گل]

شعر زلال

سلام بر شما تلاشگر عرصه ی ادب و هنر خدای توانا را شکر که باز از احساس پاکتان نوشیدیم و محظوظ و مستفیض کلام شیرینتان می باشیم. با یک زلال از جناب لولی وش و با یک اطلاعیه و خواهش، به روز و منتظر نکته نظراتتان هستیم