بداهه های رها نشده...

 

 

 

بداهه های رها نشده...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابر که همیشه سرریز نمیشود

 


گاهی تو دل آسمان می ماسد


در جا میزند و خیال باریدن ندارد


درست مثل بداهه گفتنم


که هم اکنون بیخ خیال آشفته ام ماسیده


  و قصد رها شدن و باریدن بر صفحه دیوانم را ندارد


حالا خودت را بکش ...خودت را به در و دیوار بزن ...


نه نمی آید این بداهه لعنتی که نمی آید


 مثل همون ابر ماسیده در دل آسمان بلاتکلیف


چه فرقی میکند


من نمیخواهم خودم را تبرئه کنم


فقط میگویم گاهی لازم است


آدم افکارشو اینقدر در بند نکند


و شباهتهای منفی بخوردش ندهد


اونقدر نباید  همه مشت خورده های پوزه شکسته را


محکوم به حقارتهای از پیش فرض شده کرد


این نه تنها در شان ما آدمها نیست


حتی بعضی وقتها خوب که اندیشه کنی


پیدا میکنی در گوشه عقل و دلت


و...بخود میگویی...


این چیزی که من فکر میکردم اونی نبود که می پنداشتم...



مثلا یه دلیل را میشود در تاریخ سرایش بعضی چیزها پیدا کرد


یا اینکه شب مهتابی خواب خیس دریا می بینی


و روز آفتابی خورشید را بارانی تصور میکنی


و خیلی چیزهای دیگه...


دسامبر 2014...///

/ 6 نظر / 21 بازدید
سحر

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق که نامی خوشتر از اینت ندانم وگر هر لحظه رنگی تازه گیری به غیر از زهر شیرینت نخوانم تو زهری زهر گرم سینه سوزی تو شیرینی که شور هستی از تست شراب جام خورشیدی که جان را نشاط از تو غم از تو مستی از تست به آسانی مرا از من ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند دل از عشق برگیر که نیرنگ است و افسون است و جادوست ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است اما نوشداروست چه غم دارم که این زهر تب آلود تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که هنگام درد غمی شیرین دلم را می نوازد اگر مرگم به نامردی نگیرد مرا مهر تو در دل جاودانی است وگر عمرم به ناکامی سرآید ترا دارم که مرگم زندگانی است فریدون مشیری

سحر

سلام - چندین بار این نوشته را خواندم ... نقد درست و به جایی بود و سازنده برای هر کسی ... در پناه حق - آرزومند آرزوهایتان

گذری عاشقانه

درود لذت بردم از خوندنتون قلمتون سبز...

فریبا

دلنوشته هایتان هم زیبا هستند

maya

[ناراحت] [گل][گل][گل]