از آن بداهه های یخ گرفته

 

 

 

 


از آن بداهه های یخ گرفته ....

 

 

 

 


شاهرگم را  را میگویم
چیزی نمانده بود بدهم به قصاب سر کوچه
   تا حسابش را برسد
بل که این خون منجمد شده  بریزد 
                  تا دمی بیاسایم
شب به سحر شد و آفتاب به زحمت دمید و گم گشت
نه... نشد که گفتمانی داشته باشم
           با بداهه هایم
هوا ناجوانمردانه سرد است و برف می آید
خوب شد یادم آمد
بی سابقه ترین سرمایی که در این غربت یخ زده دیده ام
انگار هوای  نفس کشیدنم یخ زد

در حنجره  من غریب و یخ گرفته

همین است که بداهه هایم ماسیده اند

باز تا شب راهی نیست
امشب  هیچ وزنی در نظر نمی گیرم
هیچ قافیه ای نمی بافم
یک زن باید  با حجاب شاعرانه اش بیاید
کنارم بنشیند و فقط نگاهم کند
یک پیاله شراب ناب
یک بوسه از سر مستی بر لبان جام
تا از پا در نیامدم
بداهه ها سر پرواز ندارند
عقده شد  این سرودن 
بسکه  فریاد زدم و یخ بست
بسکه شیون کردم کس نشنید
من از جنس سکوتم   تو که میدانی
آخر سری بمن بزن
نگاه تو که آتش ببارد
               ای شاعره زن زیبا
من از این قرن گلوله های برفی رها خواهم شد
خیال مکن نگاهم آلوده به گناهان  زمینی است


نه هرگز ...


امتحانش ضرری ندارد بحال تو
مرد سکوت  را باور کن
بداهه هایم را از تو میخواهم
دریغ مکن ...
دلم را  خیلی وقتهاست پیشکش تو کرده ام
یادت رفته است؟؟؟

فوریه دوهزار و هشت . م. شیدا ...///

 

 

/ 12 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگار

بداهه ی یخ گرفته ی جالب، اما ناامید کننده ای بود! این بلاد کفری که نوشتم، یه اصطلاح بود، بین خودم و چند تا از دوستام! یعنی معنیش همون معنی نیست که واقعاً داره! یه چیزیه برای خنده! همه جا مشکل هست! نمی شه ازش فرار کرد. چه اینجا چه بلاد کفر!

ساروی ريکا...///

سپاس ميدارم مقدم شما مـــــــــــهربـــــــــــانــــــــــــانــــــــــم را در اين آپديت . مهربان بانو. م ر ی م .سپاس بی پایان دارم . و نگار خانم البته متوجه جنبه خنده اش هم شدم . و اما داشی... قصاب سر کوچه ما همچی قداره بند هم نيست وگر نه تا حالا با اون ساطورش ترتيب مارو داده بود . شما نگران نباشين . همچی که دستش ميره هوا برای حمله بر اثر شدت سرما و برف تو همون هوا ميمونه ... ببينم در خصوص شاعره ها شما مگه حرفايی دارين که من بی خبرم . خب چرا آی دی خودتون رو نميديد که بتونم حرفانو نو در اين مورد و بسيار موارد ديگه داشته باشم . ما را درياب ارادتمندیم ...///

داش آکل

در ساحلم اگرچه هنوز غرق در حضورِ توام . غروب رنگِ طلوع است با تو هميشه تلاطم هماره(( شيدايی)) ست با من و صدات نُتِ سازِ دلفريبی که باد می نوازد : مردمکانِ چشمِ من گوهرِ ناب در صدف . نسبتِ من وَ چون تويی ، نسبتِ درياست به کف . و موجها سنگين می آيند و کف می آرند و باز می گردند و من نيستم ديگر بر ساحلِ تنها نگاه گاه خيال انديشِ کرانه هاي ناديده ، قطره بارانِ ول شده برامواجم من گاه دسته ی ماهيانِ بازيگوش را به رقصِ تندِ تنم می پراکنم صدای توست که مي آيد - نُتِ سازِ دلنشينی که باد می نوازد : های ! تو دريا شده ای ! پهنه ی بيکران به کف . نسبت من وَ چون تويی ، نسبتِ صيّاد و صدف .

داش آکل

خب خدا رو شکر که زمستونه و برف و بارونه دستای قصاب تو هوا میمونه حالا تو هم مهربونی کن و اون ساطو رو از دستش در بیار یه موقع نه افته رو پاش...شصتشو ببره..... اما از شاعره...نه قربونت برم... نمیشناسم..منظورم خوش سلیقه بودن شما بود... و به جای شراب ..شخص بنده با آب زرشک بیشتر حال میکند..... آی دی هم بخدا ندارم...حالا چرا درگوشی میخوای حرف بزنی..؟ توی این دنیای مجازی هم....اگه نتونی حرفتو بزنی.... شما هر چه میخواهد دل تنگت بگو ما هم بگوشیم...چی شده شیدا.....؟؟؟ دیگه دارم نگران میشم نکنه عشق..پ.جنبیده..... خوش به حالت.. ای کاش ......

ماتيلدا

اينروزها غريب ميزنم سازم را... غريب... شبيه همان سايه ای که در آيينه ميبينم... بداهه های بی سر و سامانم را به دست باد ميسپارم... فضا غريب ميشود.و من به درد قريب... ش.صبـــا.....ماتيلدا سلام خان عمو.... بسيار زيبا نوشتيد... کمی ياد بوف کور... صادق هدايت افتادم... اونجايی که به فکر قصاب سر کوچه و ساطورش ميوفته... کاش کسی ميفهميد که فرياد هايم از سر مستی نيست ...از درد هستی ست... ماتيل