سرو قامتش...

  •  

 

                                                سرو قامتش

 

 

بر جان و دل می نشیند سرو _قامتش

 

چشم _ خمار _مست_ بی نهایتش

 

بی مدارا بامن و شبهای_ غربت

 

دل _ دردمندم در دعای _ سلامتش

 

ذره ای سر _ یاری ندارد ای دریغ

 

دوش ما سنگین  زدعوی _غرامتش

 

تیغ_برانش هدف_جانم گرفت

 

مانع نشوم  تا نخورم ندامتش

 

وجودم به آتش کشید و گمان برد

 

چنین آتشفشانی نشان_شهامتش

 

دربدر و خانه خراب _خاطرش شدیم

 

قدر _ آن نمیگیرد و   نداند قیمتش

 

دیگر ساز خود زند و کار _خود کند

 

مائیم  که  شنویم حرف _ ملامتش

 

محو او  بیخود ز خود و حال _خویش

 

کی شود شامل _حال_شیدا کرامتش

 

جولای 2013...///

 

کمی بخند 

تیشه و چمچه و ماله

بجان عمه و دایی و خاله

یک زن گرفتم بهر هفتاد پشتم

دیگر خریت نکنم  محاله

 

آگست 2013...///

 

/ 9 نظر / 15 بازدید
فریبا

این بار قصه نمی سازم از خیالم برج می سازم از آرزوهایم دعایم کن برج آرزوهایم با پلک زدنی بهم نریز حس شعرتان دلنشین است[گل]

دوستداران زلال

سلام بزرگوار از آثار زیبایتان بسیار محظوظ گشتم. مرحبا بر زلالی قلمتان. آیا تا به حال به خودتان فرصت داده اید که در قالب های سبک زلال نیز طبع آزمایی فرموده و شاهکارهایی هرچند کوتاه خلق نمایید؟ مثل زلال کوتاهی از دکتر خواجه اف : گر نمی خواهی مرا پس چرا هر آن سر راهی مرا؟ من ندانستم هوسبازی تو یا عاشق به من می زنی بر کوی گمراهی مرا چون پر کاهی مـرا و یا زلال کوتاهی از جناب دادا: نیمی از آن قدمت چند؟ ای که میرد به تو هر کوچه و دربند حال داری نفسی فـرش دو پایت گردم بـاز؟ حاضرم جـان دهم آغوش تـو دلبند با دو تا بوسه و لبخند و یا : اگر این چشم تر گردد برایــم جمعه چون روز پــدر گردد؟ یکی یعقوب وار آنگاه بـر گوشم چنین گفتـا: که صد البتّه بـا خـون جگر گردد مگر آن یــار بـرگــردد و یا اگر زلالسرا نیستید، آیا حداقل از خوانش و ریتم زلال لذت می برید؟ با احترام دعوتید بر انجمن اختصاصی شعر زلال خواهشمند است ما را از نظراتتان محروم نفرمایید: sherezolal101.blogfa.com

یلدا

از هم گريختيم و آن نازنين پياله دلخواه را، دريغ بر خاک ريختيم جان من و تو تشنه پيوند مهر بود دردا که جان تشنه خود را گداختيم بس دردناک بود جدايی ميان ما از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم ديدار ما که آن همه شوق و اميد داشت اينک نگاه کن که سراسر ملال گشت و آن عشق نازنين که ميان من و تو بود دردا که چون جوانی ما پايمال گشت با آن همه نياز که من داشتم به تو پرهيز عاشقانه من ناگزير بود من بارها به سوی تو بازآمدم ولی هر بار دير بود اينک من و توايم دو تنهای بی نصيب هر يک جدا گرفته ره سرنوشت خويش سرگشته در کشاکش طوفان روزگار گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خويش هوشنگ ابتهاج(سایه) [گل]

یلدا

درود شیدای خاطره ها.... ترو در امروزهای شعرت می خونم و امیدوارم سایه ی مهرت تا همیشه ها بر سر من و نوشته های کمم باشه [گل] عزیزترینی

یلدا

راستی... از داش آکل هیچ خبری نیست... آخرین بار گفتن برای عمل دوباره ای می رن... و زود بر میگردن ردپاشونو خیلی وقته ندارم این نبودن ... دیگه داره نگران کننده می شه..

bidemajnon

سلام به بهترین همراه مرسی از شعراهای قشنگت و ممنو ن که منو فراموش نمی کنی و به کلبه ی من سر می زنی من در اولین فرصت انجام وظیفه خواهم کرد چند روز وقت می خوام مرسییییییییییییی مهربونم

برده ولی آزاد

تقدیم شما از هرآنچه خوبیست[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] امید که فردایی نو بسازید از گذشته ای که گذشته است [گل]

صفورا

وجودم به آتش کشید و گمان برد چنین آتشفشانی نشان_شهامتش.... خیلی زیبا بود دوست من احسنت[گل]