باران...

 

 

    بـــــاران 

yyymy3.jpg


 
بر گونه تبدار گلبرگ می نویسم

با اندیشه ای ابری

کی می شود آغاز
                      ریزش باران 


این خیل عطش زده
در آرزوی یک بارش پی در پی

خورشید را
به مغرب پرتاب میکنند


تا بر پهنه آن روی سکه بتابد


 اکتبر دوهزار و یک ...///

 

 

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساروی ریکا...///

برای دریای عزیز .... ۱۳۸٦ http://www.ripe.net/db/copyright.htm

ساروی ریکا...///

اینم یه وبسایت خوب برای شما داشی تو هم ببین و همینطور دریای عزیز ..../// http://www.jayforce.com/ramtin/html/NEWSITE/index2.html http://www.jayforce.com/ramtin/html/NEWSITE/index2.html

خوب به هرحال ممنون خداحافظ همگي[گل]

داش آکل

چه جولانی نازنین ؟بعضی مواقع به اینجور ابیاتی بر خورد میکنم به نظرم با همه وقت طلفی که طرف کرده جالبه...میدزدمو میارم هدیه دوستان...من فارسیم و نوشتنم..به کل طوری تخیلاتم به این خوبی قد نمیده.شعر دوست دارم ولی شعر هیچ موقع نگفته ام...[تایید]

داش آکل

بعد عمری که قفس باز شد و دل پر زد نازنين دلبرکم مست شد و بر در زد من شدم هست و گشودم در ميخانه ی خويش چه بگويم ؟!!! که نگفتا و لبم ساغر زد رو به من کرد و بگفتا که چرا شيدايی؟ جانم آنگه به لب آمد که لبی ديگر زد خون دل ريختم از ديده ی مجنون بيرون چه کنم ليلی جانم به دلم خنجر زد در خماری شده ام محو لب و خال سياه صورتم خيس شد و گونه ی من گوهر زد بنشستم به زمين در قبل قامت او خم شد و بوسه زد و در بر من چنبر زد لب گشودم که دگر بار روی از بر من؟ خيره شد پلک بزد کوزه ی می بر سر زد

داش آکل

خوب به هرحال ممنون خداحافظ همگي خدا همیشه حافظ شما هم باشه[ناراحت]

داش آکل

هر روزتان بهاري... سبز باشيد. خوش به حال غنچه هاي نيمه باز بوي باران بوي سبزه بوي خاك شاخه هاي شسته باران خورده پاك آسمان آبي و ابر سپيد برگهاي سبز بيد عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو هاي شاد خلوت گرم كبوترهاي مست نرم نرمك مي رسد اينك بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه هاي نيمه باز خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز خوش به حال جام لبريز از شراب خوش به حال آفتاب اي دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمي پوشي به كام باده رنگين نمي نوشي ز جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از ان مي كه مي بايد تهي است اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار گر نكويي شيشه غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ [گل][گل][گل][گل][گل][قلب]

ساروی ریکا...///

یعنی چی خدا حافظ داشی ؟ مشکوک میزنی عزیز سر در نمی آرم کامنتها رو نخوندی نه ؟

برنادت

انسان تنی دارد بسیار تنها روح از این غلاف منجمد ناخوش است. تن با گوش و چشم هایی اندازه ی دکمه ها پوست و توده ی زخم ها ردایی از استخوان. نگاه برفراز بهار بهشت گون پر می کشد به چرخ زنه ی یخی به آواز پرنده ها آنسوی میله های زندان. در گوش ها... غوغای جنگل و علفزارها کرنای دریا. روح بدون تن مثل تن است بدون پیرهن. نه در زندگی یا مرگ نه در سطرها یا مفاهیم این معما را پاسخی نیست : چه کسی دوباره خواهد رقصید جایی که کسی نمی رقصد...؟ من روحی دگر گونه را تصور می کردم ملبس به ردایی دگر: از شک به یقین، سوزان، بی هیچ ردپایی، مانند الکل. بی هیچ اشتباهی. تارکوفسکی

داش آکل

اون برای دوست بی نام بود نه شما..