بی انتها ...

 

بی انتها ...
Twilight 



آواز های غم انگیز را
از برگ و باد آموختم
خر منی شقایق کاشتم
و همه را باد بسوخت
از انتهای بارانم
و تیره گی ابر
برای بوئیدن سیب حوا می شتابم
چه بیتابم روی شکوفه های بی فصل این زمان
آخرین روزی که علف از زمین روئید
یادم نیست
اولین باری که آدم رسوا شد
یادم نیست
بخاطرم نمانده است حوای برهنه
شب بخانه شوی رفت یا روز
چشمان من اندوه باغ را آبستن است
و عطر برگریزان پائیز را
یک یک می شمرد
حسرت های ناب در سینه های من خفته اند
عطر گیج کننده کدام دریاست؟
که همراه باد می آید
این ساحل بی پهلو
مرا از دیدن ستاره های سربی آسمان محروم کرده است
و مرگ نیز هنگام آمدنش را به تعویق می اندازد

میشکنم دوباره تنم را زیر سکوت وسیع شب
میدانم هنوز وقت مردن نیست
باز مانده ام با انبوهی از ابهام
و سالیانی که از دست رفته اند
اقبال آن نیست که من دارم
شقایق از دست باد سوخته
حسرتهای ناب قد کشیده
دوباره اندوه باغ سبز شده ست
و گیجی ملال آور دریای ناشناخته
به عذابم کشانده است
اقبال این نیست که باد می آورد
شکسته دل را
شکستن چه سودی ای باد یغماگر ؟
از انتهای بارانم
و تیره گی ابر
میخواهم تمام اندوه سالیانم را ببارم
تا بی انتها ترین تیره گی ابر باشم
آخرین روزی که باریده ام
یادم نیست

خر منی شقایق کاشتم
و همه را باد بسوخت

اپریل دوهزار و هفت ...///
lonly  man
Hey,that  is  no  way  to  say  goodbye

سکوت و  سکوت
کاش  کسب و پیشه نمیگذاشتم
                            که شاعر شوم ..
شاعر شدم و درد کشیدم
شعر گفتم و رنج بردم
غزل نوشتم و آه کشیدم
هنوز ادامه  دارم
      در زلال  غمگین  بداهه ها
سفر به خیال
سفر به  عاشقانه های تو بود
هنوز در جریان باد ایستاده ام
نمیدانم
 از کدام غصه  هستی سوز دلم  برایت بگویم
مثل همیشه
بهتر است ساکت باشم و خموش
سکوت  پر از حرفهای  نشنیده ای است
که نگو و نپرس

جولای دوهزار و هشت ...///

 

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
داش آکل

نازنین من هم این روزها کلی رانندگی کردم البته در راه بیمارستان دیروز هم ماشینم خراب شد کلی خرج.... فعلن حکایت ما شده...سپلشک آید و زن زاید و مهمان برسد تا چه شود فردا به قول خودت این نیز بگذرد. ديگر از فاصله ها فاصله دارم با تو دلخوشم ، تازه ز غمها گله دارم با تو با تو از قافله ي درد ، دلم غافل نيست دل به تاراج همين قافله دارم با تو جنگ سردي است ميان من و دل چشم بر سر شدن غائله دارم با تو شرح تکراري غم ، گوش دلم را آزرد شرح اين عشق تو گو ، حوصله دارم با تو قصه ي عشق مرا صفحه ي دل حک دارد عشق نو خواندن اين باطله دارم با تو لرزه اي تازه بيفکن به دلم با شعرت دل به آبادي اين زلزله دارم با تو جشن ديدار تو هر ثانيه اش خود عمري است عمر من ! تا به ابد هلهله دارم با تو

آزاده از کلبه ی عشق

می خواهم به انتظار بنشينم آمدن برفی را که قول داده است می آید در همین نزدیکیست می دانم می آید زود / / / / سلام دوست عزیز و قدیمی کلبه ی من

ساروی ریکا ...///

به داشی عزیزم ..... دارم دردی در دل دیوانه که مپرس کشم زجری گوشه ویرانه که مپرس ناله سرودم بر شب زنده داریهای خویش مست و مدهوش چنانم در میخانه که مپرس غریب و تنها فتاده ام ز چشمش آتش گرفتم ملامتی میکندم به هر بهانه که مپرس ... . ............. ...................... .. ........اپریل دوهزار و شش ...///

ساروی ریکا ...///

ای بابا ...چرا بیمارستان داشی ... جریان چیه نگرانت شدم نازنین .../// حالا هم نمیزنگی ...؟؟؟

شمس الدین عراقی

ما کار ودکان وپیشه بگذاشته ایم شعر وغزل و دوبیتی آموخته ایم مهرداد عزیز سلام آنکه این کرده است خوب می داند شما چه می گویید پیروز باشی

داش آکل

شعردل انگیز لبهایت برای همیشه ناخوانده باقی ماند صدای سکوت نگاهت را که یک آسمان نیلی بود هیچ کس نشنید یک رند، یک کاکه یک قلندر بنفش چهره ات را دریک حرف رنگین قاب نکرد ولی من ازکوه آمده ام من صدای سکوت سخره های مغرور وعاشق را میشنوم واوراد آسمان را میفهمم بگذار- درانحنای سنگردی ام ترا یاد کنم ترا فکر کنم ترا نفس بکشم ترا بسرایم ترا تصویر کنم!

ساروی ریکا .../// به داشی نازنین

بس که بر این کره خاکی سواره می برندمان خسته شدم زمین را نگاهدارید میخواهم پیاده شوم...///

ماتیلدا

[گل]خان عموی عزیز... سلام... باز هم با دلنوشته تان دلم باز شد.... [گل] [گل] [گل] [گل][گل] [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]