درخت و گندم و سیاست

 

(درخت و گندم و سیاست)



به یکسال که می اندیشم ...

بفکر کاشتن گندم هستم

به ده سال که می اندیشم

 بفکر کاشتن درخت هستم

به صد سال که می اندیشم

باید سیاست بکارم

آه...من چه بیزارم از سیاست

گندم میکارم و درو میکنم

درخت میکارم و آبیاری میکنم

سیاست نمیکارم و میگذرم ...

که این کهنه قبای چندش آور به تن من نمی زیبد ..

فوریه ۲۰۰۶ ...م/ شیدا ...///

/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
؟

نیومدم و نمی خوام که شناخته بشم چون دیگه قر ار نیست بنویسم و مجبورم که ننویسم اومدم به خاطراتم سر بزنم خاطرات پاک و آبی .

سکوت....

چه خوب که دستانت را یارای مزرعه شدن هست هنوز ..... من فقط به مترسکی می اندیشم که باید جایی درمیانه های دستانم بکارم. ......!

ساروی ریکا.../// به ؟................

دوست عزیز مجبوری که ننویسی بحث در این نیست شاید اثری از تو در جایی که پنهان می شدی و قرار نیست غیر از من هم کسی ترا ببیند آیا باز هم دلیلی خواهد بود برای این حرف؟

بی نام

چه خوب که دستانت را یارای مزرعه شدن هست هنوز ..... من فقط به مترسکی می اندیشم که باید جایی درمیانه های دستانم بکارم. ......! زیباست ...

راوی پاییز

چه یاد داریوش افتادم: بوی گندم ماله من...هرچی که دارم ماله تو...

بیدمجنون

از سیاست نگو........... ازش بیزارم.... از خودت بگو...و از دلتنگی هات...

بی رنگ

زندگی شايد خطی باشد کشيده با مداد سرخط پررنگ و پرتوان رد می‌گذارد برجای بر همه سپيدبرگ‌های نابگشوده پر شتاب می‌رود پيشاپيش مشتاق ِ کشيده‌شدن تا ناديده‌یِ دفتر در ميانه خط يک‌نواخت و تک‌رنگ پاک‌کنی می‌رسد گه‌گاه بردارد لغزش نوک ساييده‌ی مداد می‌رود به‌پيش بی‌شتاب و بس آرام گم می‌شود در ميانه‌یِ کاغذ کند گردد نوکِ تيز مداد می‌خراشد تن ِ نازکِ دفتر خط می‌لغزد رو به‌پايان در حسرت بازگشت به نقطه‌یِ آغاز کشيدن خطی نو بر سياه‌دفتر سياه و پررنگ و پرتپش اما سست و لرزان کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر أهسته و کم‌جان می‌رسد به نقطه‌یِ پايان

نگار

هر روز سپیده دم بدانگاه که گله ی گوسفند ما بود جنبیده ز جا فتاده بر راه بزغاله ز پیش و بره از پی من سر ز دواج کرده بیرون دو دیده برابر روی صحرا که توده شد چو پیکر کوه حلقه زده همچو موج دریا از پیش رمه بلند می شد دو گوش به بانگ نای چوپان و آن زنگ بز بزرگ گله آواز پرندگان کوچک و آن خوب خروسک محله کز لانه برون همه پریدند وز معرکه ی چنین هیاهو من خرم و خوش ز جای جسته فارغ زدی و ز رنج فردا از کشمکش زمانه رسته لب پر ز تبسم رضایت دل پر ز خیال وقت بازی ناگاه شنیدمی صدایی این نعره ی بچه های ده بود های های رفیق جان کجایی ما منتظریم از پس در من هیچ نخورده ، کف زننده بر سر نه کله نه کفش بر پای یکتای به پر سفید جامه زنگوله به دست جسته از جای از خانه به کوه می دویدیم مادر می گفت : بچه آرام می کرد پدر به من تبسم من زلف فشانده شعر خوانان در دامن ابر می شدم گم دنیا چو ستاره می درخشید اینجاست که عشق آمد و ساخت از حلقه ی بچه ها مرا دور خنده بگریخت از لب من دل ماند ز انبساط مهجور دیده به فراق ، قطره ها ریخت ای عشق ،‌امید ، آرزوها خسته نشوید در دل من تا چند به آشیانه ماندن دیدید چه ها