بیراهه ...

 

بیراهه ...

 

 

افتاده بودم
در راه بیراهه

و زخم شقایق ها در سینه من ...
و دست ستمگر باد  بود
             که بیرحمانه می ربود 
              ریشه های دلم را


نمی بود اگر یاد  روی مهتابی تو
مجالی هم  نبود
    برای بر خاستن از
            روز مرگی های خسته و دلگیر


ترا چه میشود
               دیگر نه  سرودی  زمزمه میکنی
             نه شعری می نویسی


این زخم که بر جان من است
خنده های ناکرده جوانی هاست ...بانو


بیا و بنگر
تنهایی  تا  کجای قلبم را
در  چنگ خشونت  باد  پر پر کرده است


هزار و یک شب  انتظار کشیده ام
این تنهایی ها
          امان از  من بریده است بانو


در این بیراهه


بیچاره تر از هر زمان سر گردان مانده ام ...


می دوهزار و هشت ...///

 

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داش آکل

مرا با رقّت اندوهگين تر آهوان دشت مرا با وحدت آواره تر پروانگان باغ اي محبوب ! اينک روي در رو بين . منم ببري جدا از جفت ميان بهت زرد جنگلي خاموش و پائيزي خروش سر کشي هايم درون سينه مي ميرد و سوز ناله هايم - مطلع غربت - درختان را از ايمان نباتيشان به شنزار بيابان هاي غمگين باز مي گيرد . الا اي آشنا با روح من اي سرزمين بکر ! مرا با مهرباني هاي خود بنواز و جانم را از اين تنهائي کامل رهائي ده . تو در من چون نسيمي ساده ، چون فصلي صميمي گيسو افشان باش و ذرات تنم را زين سکوت - اين انزواي تلخ - اي جالب ترين گل بوته ي رنگين ! جدايي ده . مرا در انقلاب چشم هايت - بستر دريايي تکوين - شفيق موج عرياني کرامت کن ستوه انجمادم را به آبي رنگ آفاقي دگر اکنون خلاصي بخش و در اين حزن مکتوم ، اين شب غمناک مرا با عصمت چشم وجيهت آشنايي ده ...

ساروی ریکا ...///

درود داشی ...سپاس عزیز . اگه وقت کردی سری به ماه نخشب بزن ...///

داش آکل

سالها رفت وهنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی صبح تا نیمه شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

ساروی ریکا ...///

گمشده دلم ... نمیدانم در کجای این جهان جا گذاشته ام اما گویی مرده بود دلم در یک روز زرد پائیزی . زیر درختی تنها مثل خود در روستایی خلوت و ساکت بخاکش سپردم راستی یکی نیست از من بپرسد چرا دنبالش میگردی ؟ هزار سال است خود را هم مثل دل گم کرده ام . اینک جز خاطره ای نمانده است خاطره ای دور و آهی از سر حسرت این نیز بگذرد داشی این نیز زخمه بر جان میخورد و میگذرد ...///

ماتیلدا

سلام خان عمو... چه زیبا نوشتید...باز هم لذت بردم... سری به دنیای بارانیم بزنید...آدرس بدم؟![چشمک][گل]

ماتیلدا

سلام داش آکل... ممنونم که به وبلاگم سر زدید...و از شعر های زیباتون بی نهایت ممنون...[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] برای من افتخاره که با دوستان خان عمو مهرداد عزیز دوستی ببافم بر تن خیالات بارانیم... باز هم ممنونم[گل][خداحافظ]

داش آکل

لطف شما زیاد ماتیلدای نازنین من ارادت خاص دارم خدمت خان عمو مهرداد شما در ضمن هم سن و سال خودشم شاید کمی مسن تر حالا عمو که داری شنیدم دایی هم همینطور چون مهرداد و مثل برادر دوست دارم هر چند از من گله مند است اگر اجازه بفرمایند و برای شما قابل قبول باشه من هم بشم داش عمو شادی همیشه میهمانت نازنین من و دل آمده بوديم به مهماني تو هر دو لبريز غزل غرق گل افشاني تو شب شعري که به پا بود در آن صبح لطیف برد ما را به تب خيس و غزلخواني تو من دچار تو شدم وقتي نگاهم کردي دل گرفتار همان موسم باراني تو