فریاد شکسته....

 

 

 فــریاد شکسته 


قصه در پائیز شدم ...

و برگها را که می ریختند


به ستاره های رنگین شب آویختم


هر برگ اشکی شد


هر برگ فریادی شد


فریادی از گلوی من و تو


تا گلواژه های باران را نثار کوچه باغ کند


من چه داشتم


جز دلی درد آلود


من چه داشتم

 

 


جز اندوهی سر بزیر


که آرزوهای مرا آرام آرام بیادم می آورد


این هجوم غریبانه کدام طوفان بود


که آواره ام کرد


من با فریادم شکستم


و شکست من


در تاریخ اکنون نوشته شد


بر دوش میکشم


تحمل میکنم


مگر نه این است


که من به عشق خاموش تو پیوند خورده ام


و مرا گریزی از آن نیست ؟


یکشنبه .. ژانویه 2006 ...///

/ 4 نظر / 9 بازدید
جلال

سلام و سپاس از حضور شمادر كوچه ..... برايتان روزهاي پاييزي بدون دلگيري ارزومندم

شیما

من شکستم در خود من نشستم در خویش لیک هرگز نگذشتم از پل که ز رگ های رنگین بسته ست کنون بر دو سوی رود آسودن باورن کن نگذشتم از پل غرق یکباره شدم من فرو رفتم در حرکت دستان تو من فرو رفتم در هر قدمت ، در میدان من نگفتم به ذوالکتاف سلام شانه ات بوسیدم تا تو از این همه ناهمواری به دیار پکی راه بری که در آن یکسانی پیروزست من شکستم در خود من نشستم در خویش

سکوت...

نمیدانم چه سری است در خزان که شاعرانه هایش جملگی حزیننــــــد ودلنشـــین ... چه رازی است درشب وستاره هایش .... .. چه گنجایشی دارد دستهای سیاهـــش چه تحملی دارند شانه های خاموشش برای زمزمه های دلهای عاشـــق... عشقهایی که بافریادهای خموش و نگاههای خیس پیوند خورده اند.. تاحال شنیده ای کسی ترانه هایش را درگوش آفتاب داغ ظهـــــــر زمزمه کند؟.... یا با تابستــــان عشقبازی ها داشته باشد؟ شنیده ای کسی اشکهایش را جایی در روشنایی روز پنهان کند؟! شنیده ای؟.... .. شکستهاراباید به دوش کشیـــــد..آری! گریزی نیست ...نیست ..نیست ! .. .. سلام.....[گل] بسیــــارزیبابود...مثل خیلی ازهمیشه های قبل ! .. ماناباشیــــد ..