زخم تنهایی ...

 

 

                                             زخم تنهایی

 

 

شب تا سحر دارم   گریه   به تنهایی

 

درون غم به خاموشی .نهایتها تماشایی

 

ز سرخی دو چشمانم . سپیده دم را بین

 

رنگش همه شیدایی . رازش همه رسوایی

 

ساختم به سوز و  سوختی   پر و بالم

 

پر سوخته به دنبالت . ای سرو  تمنایی

 

جان بر کف و   هستم  . همه در آتش 

 

گفتم چه باک سوزم   گر جانان مایی

 

آوخ چه کشیدم  .   از خویش   بریدم

 

پنداشتم که  تو با ما . از دل به وفایی

 

دردی به تن و روحم .جوانی ها کجا شد

 

اینک من و بیهوده مشتی  آرزوی رویایی

 

غروب غبار  آلود غریب و  گوشه عزلت

 

دلم را می خراشد .این غربت هر جایی

 

شراب مرد افکن نبود درد ترا چاره . شیدا

 

میان مستی و راستی گریه کنم به تنهایی

 

 

اکتبر 2011 ...///

/ 38 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیدمجنون

پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم...

یلدا

زمين زين‌پيش، شاعرانِ ثناخوان، که چشم‌شان در سعد و نحس طالع و سير ستاره بود، بس نکته‌های نغز و سخن‌های پُرنگار گفتند در ستايش اين گنبد کبود. اما، زمين که بيشتر از هرچه در جهان شايسته ستايش و تکريم آدمی است، گمنام و ناشناخته و بی‌سپاس ماند. ای مادر، ای زمين! امروز، اين منم که ستايشگر توام. از توست ريشه و رگ و خون و خروش من. فرزند حق‌گزار تو و شاکر توام. بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت تو ماندی و گشادگی بی‌کرانه‌ات. طوفان نوح هم نتوانست شعله کُشت از آتش گداخته جاودانه‌ات. هر پهلوان به خاک رسيدست گُرده‌اش غير از تو، ای زمين!، که درين صحنه ستيز ماندی به‌جای خويش پيوسته زورمند و گران‌سنگ و استوار. فرزند بد سگالی اگر چون حراميان بر حرمت تو تاخت، هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری با جمله ناسپاسی فرزند بی‌شناخت. آری، زمين ستايش و تکريم را سزاست. از اوست هر چه هست درين پهن بارگاه. پروردگان دامن و گهواره وی‌اند سهراب پهلوان و سليمان پادشاه . . .

یلدا

اي‌بس‌ که تازيانه خونين برق و باد پيچيده دردناک بر گُرده زمين، اي‌بس که سيل کف به‌لب آورده عبوس جوشيده سهمناک بر اين خاک سهمگين، زانگونه مرگبار که پنداشتی، دريغ ديگر زمين هميشه تهی مانده از حيات! اما، زمين هميشه همانگونه سخت‌پشت بيرون کشيده تن از زير هر بلا، و آغوش باز کرده به لبخند آفتاب زرين و پُر سخاوت و سرسبز و دلگشا . . . بگذار چون زمين من بگذارنم اين شبِ طوفان‌گرفته را، آنگه به نوشخندِ گُهربار آفتاب پيش تو گسترم همه گنج نهفته را . . . تيرماه 1333 هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سايه) از مجموعه «زمين» http://www.upsara.com/images/cd4pvlq2noasir68yxa.gif [گل]

یلدا

شیدای نازنین... این خونه با حضور شما همیشه گرمه در آفاق دور هم که باشی، نزدیکی.... و دایی جانم.. ای عشق ایستاده... قبله ای شدی برای تکرار قلب!! که دوست بدارم... ایستاده!!!

داش آکل

داش شیدای نازنین یلدای عزیز لذت بردم از انتخابهای زیبایت پس آنگاه زمین... http://www.youtube.com/watch?v=zfZe1N8XjSU&feature=related

یلدا

تقدیم به مردان ماندگار سرزمین قلب من.. شیدا[گل] دایی جانم[گل] اين حرف آخر نيست به ارتفاع ابديت دوستت دارم حتي اگر به رسم پرهيزگاريهاي صوفيانه از لذت گفتنش امتناع كنم.... [قلب]

داش آکل

تقدیم به دوستان نازنین و با وفای من داش شیدا[گل] یلدا[گل] زرد و نيلي و بنفش سبز و آبي و كبود با بنفشه ها نشسته ام سالهاي سال صيحهاي زود در كنار چشمه سحر سر نهاده روي شانه هاي يكدگر گيسوان خيس شان به دست باد چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم رنگ ها شكفته در زلال عطرهاي گرم مي ترواد از سكوت دلپذيرشان بهترين ترانه بهترين سرود مخمل نگاه اين بنفشه ها مي برد مرا سبك تر از نسيم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو كه رسته در كنار هم زرد و نيلي و بنفش سبز و آبي و كبود با همان سكوت شرمگين با همان ترانه ها و عطرها بهترين هر چه بود و هست بهترين هر چه هست و بود در بنفشه زار چشم تو من ز بهترين بهشت ها گذشته ام من به بهترين بهار ها رسيده ام اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست

راوی پاییز

هوا بسی سرد می باشد اینجا دلمان کمی گرمای فانوس خواست آمدی کنار فانوس عمو جان بنشینیم:دی گویا صاحب خانه نیستند اما:)

فروغ حیدری

درود دوست دعوتی به خوانش و نقد غزلی با پس لرزه های درد آگین [گل]