حتی بدروغ ...

 

 

حتی بدروغ ...

می سوزم و آب می شوم .

و خسته  می ریزم 

         بر دامنه این شبهای سرد و تیره .

نیامدی تا حالی بپرسی

حتی بدروغ

شاید دلم به دروغ تو هم خوش میشد .

دسامبر دوهزار و هشت ...///

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
دائی جان

خان عمو سلام ...میگم خان عمو ماتیل با ما سرسنگین شده شما چرا ؟ راست گفتن از دل برود هر آنکه از دیده رود .

دائی جان

عجب رسمی است رسم آدمیزاد که دور افتادگان را کم کنند یاد که دور افتادگان را مرده خوانند پیام مرده را کی می برد باد

داش آکل

چند اين شب و خاموشی ؟ وقت است که برخيزم وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم گر سوختنم بايد افروختنم بايد ای عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان صد زلزله برخيزد آنگاه که برخيزم برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم ای سايه سحرخيزان دل واپس خورشيدند زندان شب يلدا بگشایم و بگريزم