صبر صبور...



http://www.baranepaezi.blogfa.com/
به باران پائیزی این وبلاگ   



 

صبر صبور ...


پائیز چه زود گذشت

این فصل_  زیبای_  پردامن از هزاران نقش و رنگ  

 چه دیر به صرافت افتادم

رفتم یک لیف ...برایت از شاخه ( می پل)  بچینم

افسوس یکدانه هم نمانده بود

آخر بادهای اینجا آنقدر وحشی و سردند

که با رسیدن زمستان یخزده

 حتی زمزمه های دلم را هم با برگها با خود برده اند

اینک بتکاپو افتاده ام

لازم بود ..شاید

شاید هدیه کریسمس میخواستی

هر چند که من آهورایی ام

 و نوروز من در بهار ببار می نشیند


اما اهورائییان....

 با هیچ سرود شادمانه ای  مخالف نیستند

صبری شادمانه باید

فردا که بهار بیاید

برفهای دیر رفت این سامانه را
       
  با دم اهورایی ام  به زیبا ترین گلها بدل خواهم کرد

و برایت همراه حاجی فیروز  

نوروز_ هفتهزار ساله امان به ارمغان خواهم آورد ..

باش تا آنروز اوستایی
                 
    دور نخواهد بود

صبری صبورانه کن  

وقت دیدار نزدیک است اهورای من ...


ژانویه دوهزار و ده  2010  ...///
 2010                                                             
/ 8 نظر / 6 بازدید
راوی پاییز

(2) دستان ِ مرا بگیر دستان ِ مرا بگیر تا در سوز و سرما و دلتنگی میان جاده‌‌های خلوت و بی‌انتها میان نگاه‌های سرد و استخوان‌سوز به آفتاب بگویم کسی می‌آید... و آن روز کودکانه بر لب دیواری کوتاه راه روم شعرهای کودکانه بخوانم و لی‌لی‌کنان به سیبی سرخ و شیرین دندان بزنم و به دانه‌های انگور بوسه بزنم و بچرخم در باد و تا آن روز با انگشتانم انتظار را می‌شمارم و روزها را یکی یکی از تقویم ِ روی میز خط می‌زنم و آینه‌ای دارم که گه‌گاه نگاه می‌کنم در آن کلمه‌کلمه حرف‌هایت با عطر ِ زیباترین گل‌های بهاری سرمستم می‌کند دل در این شراب ِ ناب ِ سروده‌ات شستم و می‌شویم... بمان بر سر خیابان کمی انتظار برای من... دم ِ مهربان ِ اهورایی و پاکت جاودان[گل]

راوی پاییز

(1) امان... بعضی روزها نمی‌رسند و روزهای من گاه نیامده، خیال رفتن دارند... درد دارد... دیر به صرافت نیافتادی! خیال چیدن لیفی برای من سردشان کرد... من ِ راوی ِ پاییز ِ دلتنگ همیشه به چهارراه دیر می‌رسم و زمین ِ خسته که دیگر توان ِ مرا ندارد باید بنشینم و فاصله‌های ِ کشدار را شماره کنم کمی انتظار برای من و گویش ِ تو با زمین او را صبورتر خواهد کرد من سال‌هاست در ابتدای تنهایی نشسته‌ام به انتظار ِ پایان... گویا که چون آسمان، بی‌پایان است و هرجا بایستی گویی که در ابتدای آنی...

راوی پاییز

ممنونم ممنون... نمی‌دانم دل ِ تنگ ِ من، تاب ِ این همه مهربانی را ندارد و یا از سوز و سرماست این دل‌دل زدن و لرزش ِ دستانم... نیستم می‌کنی با قداست ِ روحت هزاران بوسه بر دستان مهربانت که خورشید را به شب‌های تاریک و غریبم می‌آورد...

روح سرگردان

عزیز دلم...کورش کبیر هر کشوری را که فتح کرد لباس آیین آنها را پوشید و با آنها در مراسم مذهبی اشان شرکت کرد...اهورایی من کریسمس مبارک

باران

باران که ببارد برایت می گویم که در غربت گلدان پای پنجره چند بار ...... قصه ات را برای چشمانم اعتراف کرده ام باران که نبارد بی تو حتی خط های دفترم هم یک به یک به دلشوره می افتند. باران که نبارد برایت می نویسم ، بی تو خواب شبنم چه قدر کال تعبیر می شود. راستش، لا به لای خیسی حسم شاید باز هم برایت لالایی بخوانم، باران اگر ببارد

باران

ممنون از بارانی آمدنت.. و بارانی گذاشتنت.. به امید روزهای سبز.. تا دوباره ها.. بدروود

-------------------------------

احتیاج به شناختن نیست من نیومدم من و بشناسید اومدم که یادتون و در دلم با نوشته ها تون زنده تر کنم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم هنوز شما عمو ساقی بیدمجنون جودی کوجه با غ خاطره و... هستید شما سفره عشق و رها نکردید هنوز به هم زنجیر وار وصلید هر روز میام و نوشته ها تون می خونم خوشحالم هنوز عشق رو به شکل های مختلف زمزمه می کنید.