جان_ ماه ...

جان_  ماه ...

 

 

سرد است جان ماه

و جان من سرد تر

پای من لنگ تر

 ذهن من پریشانتر

                                   در این غربت تلخ دور از وطن...

 

جولای 2013...///

/ 5 نظر / 18 بازدید
فریبا

درود سرمای دل به ماه منتقل شده و غم غربت دامن گیر . حرفهای امروزتان درد دارد

مرتضی

نمی دونم چرا کسی از موقعیتش راضی نیست اینا که اینجان میخوان بیان پیش شما . شما هم از غربت میگی و تنهایی لابد میخوای بیای اینجا ؟

یلدا

شیدای نازنینم درود درود به قلب گرم و تپنده ی شما وطن دور نیست دستهای تو سرزمین من اند و قلب تو... دریای سبز شمال [گل]

یلدا

آفتاب که می تابد، پرنده که می خواند، نسیم که می وزد، با خودم می گویم حتما"حال تو خوب است که جهان این همه زیباست.. [گل]

یلدا

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است خون می چکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی ست که اندر قدم راهروان است هوشنگ ابتهاج(سایه) [گل]