فانوس خاموش...

 

به همراهی و جواب شعر زیبای هموطن گرامی شاعرخوش ذوق خانم

مریم اکبری ...

 

http://azar9.blogfa.com/

امیدواریم بپذیرید

 

 

فانوس خاموش...

 

 

 

چون تو رفتی از دل و دلدار بدم می آید


اینکه گردد دل من باز گرفتار بدم می آید


آنچنان بی تو جهان بی مفهوم گشت


ز مهتاب شبم مثل شب تار بدم می آید


قلب مارا  شکستی ناگاه بخت ما بخت نشد


دیگر از روز بد _ بی یار و غمخوار  بدم می آید


چکنم دست خودم نیست جز تو نخواهم هرگز


صد دلبر اگر جمع شوند ماه و پری وار  بدم می آید


اندر خم _ باغکو چه  هر صبح خورشید _رخت میدیدم


اینک از حال دل _ خسته و بیمار بدم می آید


آن چشم _شرابی که همه   زد  آتش بجانم


روی گردانده و بیند  مرا خوار    بدم می آید


هر چه دل در بر _ من بود ربودی همه را


کردی همه را یکباره  انکار   بدم می آید


فکر _آن لحظه ی رفتن نرود  زیاد عمرا 


نه که از تو  کز یار _ دل آزار بدم می آید


نقش _ شعرم داغ _ عشقی ست باقی به دیوان


ورقش تا میزنم    گریه کنم زار   بدم می آید


در صحنه گیتی   زنده  ولی  فانوسی خاموشم


بی شعله چه سودی از این دار بدم می آید


غم شیدا چو رودی می خروشد جانب _ دریا را


چون قایق سرگشته به حریقی گرفتار بدم می آید



دسامبر 16 ...///

خط تیره جلوی کلمات به معنی کسره همون کلمه..

 


/ 7 نظر / 10 بازدید
نجوای نیمه شب

سلام چقدر شعرهایتان به دل مینشیند وقتی که از سوز وگداز دل فریاد برمی آورید درود بر شما

سحر

آمد ربیع ، فصل شکـُفتن رها شدن با رویش گـــل نبوی هم صدا شدن فصل شکـوفه های امامت شکفتن است از پیله ی تواتر خاکــــی جدا شدن در سایه سارباغ نبوت نشــــستن و با کاروان دلشــــــــدگان آشنا شدن فصل برون نمودن هر کینه ازدل است هنگام آشنایی دل ، با خــــــداشدن آری ربیع موسم باران رحـمت است از ابر رحمتش گل تکبیر وا شدن با بلبلان نغمه سرای بهشت گـــو: وقت سرودن است و به گل مبتلا شدن همراه نور بوی بهشت خـداست با ماه ربیع آمدن و، همــــــــنوا شدن مصطفی معارف

سحر

هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد... حافظ

سحر

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید حافظ

سحر

سلام - قلبتان مملو از مهر و دوستی موفق و شاد و سربلند باشید

فریبا

درود بر شما. قلمتان مانا

گذری عاشقانه

سلام لذت بردم و خوشحال شدم که شعرم طبع شما رو هم به سر ذوق آورد و چنین شعری خلق شد. مانا باشید.