تا با تو بودن...

 


برای راوی پائیزم  .

 

تا با تو بودن


عکس های جالب مرد اینه ای

بگذار شب که فرا میرسد

مهتاب بتابد

 به خیالات می گویم ریاضیاتم را حل کند

و نسیم دلپذیری که از شاخساران بید گذر میکند

موهای مرا شانه بکشد

 فضای سبزی نیست غربت پوشیده از برف

                                     تا پاهای خویشم را به پیاده روی بهار ببرم

برف است و یخ و سرما و باد و بوران

چیزی برای پنهان کردن ندارم

مثل عریانی همین باد و برف و بورانم

خسته و یکنواخت و دلزده

  محکوم به روز مرگی

زمانی هم می آید که روبرویت بنشینم

  تا از روح لطیف آئینه و لحظه ها سخنانی تازه بگوئیم

آنروز چندان دیر نخواهد بود

اینرا میدانی

با تو بودن لحظه پاک اهورایی ست

اهورامزدائیان تاریخشان را باور دارند

تاشعور بیدار همیشه جاودانه بماند



نخستین ماه  2011...///م.شیدا ...

/ 22 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

[گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

یلدا

شبی که تورا در نور شمع‌ها……. می پرستیدم. طلایی موهایت بر بالش‌ها و روتختی سفیدی دل‌انگیزی پراکنده بود. اوه تاریکی زوایا، هوا گرم، وستاره‌ها قاب شده در چراغ‌دان‌های کشتی امواج لمبر می‌خوردند در لنگرگاه قایق‌ها غژغژ می‌کردند، صدای آواز مردانه‌ای بیرون اسکله می‌آمد وتو مرا دوست داشتی. در عشق تو گل‌های بلند درخت گوشواره آبی‌های گاردنیا، لادن ‌های سرخ، درختان بالای تپه، جاده‌هایی که ما طی کردیم و دریایی که تو را پیش از صخره‌ی هارتلند زاییده بود سهیم بودند تو با این‌ها مرا دوست داشتی و با مهربانی آدم‌ها، روستائیان، ملوانان و ماهیگیران و با پیرزنی که ما را اسکان داد و شام خوراند. تو مرا با خودت دوست داشتی که همه‌ی این‌ها و بیش‌تر از این‌ها بود، که تغییر کرد همان گونه که زمین در فصل شکوفایی گل‌ها تغییر می‌کند از : اف. اس. فلینت

یلدا

بهاري ديگر آمده است آري اما براي آن زمستان ها که گذشت نامي نيست نامي نيست. [گل]

عسل

درود استاد شعری تازه با عطری تازه.... بوی آتش می داد و پاکی اهورا... ... انعکاس عشق در چشم های برف... سبز باشید واهورایی

یلدا

کمندی؟ جیب بغض دارم امشب از نبودنت این متن رو یادت هست...؟ سالها رفت وهنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی ؟ ؟ ؟ صبح تا نیمه شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟ ؟ ؟ ؟

یلدا

به من ميگويند : که ديگر نبايد ترا ببينم اما من چگونه قادر خواهم بود آتش مهر ترا زير خاطرات گذشته خاموش کنم ... تو که مرا از چنگال زمستان رهايي بخشيدي ... نه ... هرگز نميتوانم نبودنت را باور کنم .. هــــــــــــــرگـــــــــــــــز - کمند؟جوابمو بده...

بیدمجنون

اصلا نمی تونم بهت بگم که چقدر دیوونه ی این شعرت شدم یه حس عجیبی داره جزو معدود شعراییه که واقعا بی قرارم کرد... خیلی دوسش دارم و ازت ممنونم

بیدمجنون

برف است و یخ و سرما و باد و بوران چیزی برای پنهان کردن ندارم مثل عریانی همین باد و برف و بورانم عالی بود و کلی بهم حال داد

راوی پاییز

چشم‌های تو فصل جفت‌گیری ابرهاست و سقف تمام حرف‌های من سوراخ است انگشت روی «چشم‌های تو» بگذارم جهان را آب می‌برد انگشت از روی « چشم‌های تو» بردارم ماهیان جهان بر خاک مانده‌اند چشم‌های تو فصلی مصیبت است «فریاد ناصری» عمو جان! چگونه بگویم کم می آورم در برابر عظمت روح و احساستان...