بانوی شهر آواز ...

 

  بانوی شهر آواز ...

 

128720_abbraccio-1-1.jpg?t=1208789103

 من بداهه های شبانه می نویسم...


سکوت  فرا می رسد
و شولای شب سایه می افکند


من چیزی ندارم  بگویم
جز همین حرفهای ساده و  ساده
جز همین سکوت در سکوت بلند و یخ کرده


من حنجره ام را
پیش آن بانویی جا گذاشته ام
که سکوت را تار می تند مثل ابریشم
و در سکوت


آواز های بداهه  میخواند

بانوی شهر آواز میدانی
چقدر  بداهه ها ی ترا ...  دوست دارم ؟


برای همین است حنجره ام را پیش تو گذاشته ام


یکروز تمام هستی ام را میدهم
هر وقت تو بخواهی  آماده ام


چیزی ندارم  که بگویم
جز همین دل بشکسته و سوخته و دربدر ...


گاهی چه دیر میشود زود آمدن من به اینجا
خبرم نمیکنی و من
در حسرت حنجره آواز نخوانده ام
دلگیر می شوم


خودم را گم کرده ام ....
پیدا کن مرا ....
خیلی خسته ام


آنقدر که توانم به انتها رسیده است
سکوت میکنم ...همین ...


و زخم دلم ...نمیدانی چه وسیع شده است
بس که دلتنگم برای تو ....


و سکوت ...و سکوت ...و سکوت ...

اپریل دوهزار و هشت ...///

 

       

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی

[گل]

ماتیلدا

[گل]سلام... زیباست ... بداهه های تو پیداست از پشت ماه می آید زمین کجا و آواز بانو کجا... بانوی شهر آواز... چه زیباست ... [گل]

پریسا در دریای خوشبختی

[گل][گل][گل][گل]

داش آکل

من..من شعر گفتن...[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][گل][گل][گل][گل][گل] نه نازنین همه دزدین..[خجالت][خجالت][خجالت][گل] باشه بازم میرم دزدی..[زبان][زبان][گل]

داش آکل

http://www.yehmahal.com/g.htm?id=6397

ساروی ریکا ...///

برای داشی .../// غنچه نشگفته را ماند لب گل بهار تو از شکفتن گل بهتر خنده ماندگار تو اپریل دوهزار و هشت...///

داش آکل

چندیست که بیمار وفایت شده ام در بستر غم چشم به راهت شده ام این را تو بدان اگر بمیرم روزی مسئول تویی که من فدایت شده ام

ماتیلدا

[گل] سلام عمو مهرداد... من براتون آف گذاشتم ... آی دی تون اینه دیگه؟ mehrdad_k2009

برنادت

خیال خام پلنگ من به‌سوی ماه جهیدن بود و ماه را ز بلندایش به‌روی خاک کشیدن بود پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه‌ی دیدارت شروع وسوسه‌ای در من به‌نام دیدن‌وچیدن بود من و تو آن دو خطیم آری: موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود اگرچه هیچ گل مُرده دوباره زنده نشد، امّا بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریب‌کار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود! چه سرنوشت غم‌انگیزی! که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود! حسین منزوی