بی حاصل ...

                                                        

  بی حاصل ...

 

 

خشکید در سایه درخت تنهایی ها بار نمی روید

به فصل بی برگی _  پائیزم بهار نمی روید

از خیال تو هم  ای گل  دستم کوتاه شد

بر دشت کویری سینه . حتی خار نمی روید

در آرزوی  آب سوخت  لب  چاک چاکم

در شوره زار بی حاصل چشمه سارنمی روید

داغم تازه ز گریه چون ابر و دریغ از ابر _سیه

نمی بارد باران به صحرا . لاله زار نمی روید

اندوه زردم بفلک کشید . سرش چون کوه

سبز نمی شود فصل دلم . علفزار نمی روید

فصلها برگریز همه . چه پائیز _ غم انگیزی

نسترن و بنفشه . گل و بوسه وکنار نمی روید

خسته خسته میشکند شیدا . ترا صدا میزند بانو

بهار بی رونق غربت  هیچ . ذره ای قرار نمی روید

 

جون دوهزار و هشت . م. شیدا ...///

 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
داش آکل

شراب چشمتان مست است و جادوي غزلهايي خدا را خوش نمي آيد كه در شعرم نمي آيي بدونت واژه ها هم عاري از روح اند و سر در گم كه در دفتر فروم‍ردند ، بي ميل شكوفايي دوباره حرفهايم حلقه زد در چشم خودكارم ... و تو در آب مي رقصي ، تو كه بانوي دريايي گلستان تنت ، كابوس ها را شهد مي پاشد : چرا زنبور خوابم را به زير چشم مي پايي ؟ ندارد جرات اينكه بنوشد شهد گلها را ... تو هم ديوانه فرضم كن ... شما باغ تماشايي ! زبانم لال از وصف شما ، از نامتان سرشار تمام شعر من بانو ! چرا بر لب نمي آيي ؟!

ساروی ریکا ...///

قدمت سبز داشی چه زیبا دل غمزده ام را کام میدهی با نوشته های قشنگت اگه ترو نداشتم دق میکردم هر چند که دیگه از غربت نشینی خسته شدم و بیزار خوبی عزیز؟